فريد الدين العطار النيسابوري
15
تذكره الأولياء ( فارسى )
اگر كسى مىخواهى كه تو مئونت او كشى ، از اين جنس برادران بسيارند پيش من » . نقل است كه شبى با مريدى در راه مىرفت . سگى بانگ كرد . جنيد گفت : « لبّيك ! لبّيك ! » . مريد گفت : « اين چه حال است ؟ » . گفت : « قوّه و دمدمهء سگ از قهر حق تعالى - ديدم و آواز او از قدرت حق - تعالى - شنيدم و سگ را در ميانه نديدم . لاجرم لبّيك جواب دادم » . و يك روز زار مىگريست . سؤال كردند كه : « موجب گريه چيست ؟ » . گفت : « اگر بلا اژدهايى گردد ، اوّل كسى من باشم كه خود را لقمهء او سازم و با اين همه عمرى گذاشتم در طلب بلا ، و هنوز با من مىگويند كه : تو را چندان بندگى [ نيست كه ] به بلاى ما ارزد » . گفتند : « ابو سعيد خرّاز را در وقت نزع تواجد بسيار بود » . جنيد گفت : « عجب نبود اگر از شوق جان او بپريدى » . گفتند : « اين چه مقام بود ؟ » . گفت : « غايت محبّت ، و اين مقامى عزيز است كه جملهء عقول را مستغرق گرداند و جملهء نفوس را فراموش كند و اين عالىترين مقامى است در معرفت ، و علم و معرفت را در اين وقت مقامى نبود ، كه بنده به جايى برسد كه داند كه خداى - تعالى - او را دوست مىدارد . لاجرم اين بنده گويد كه : به حقّ من بر تو ، و به جاه من نزديك تو . و نيز گويد : به دوستى تو مرا » . پس گفت : « اين قومى باشند كه بر خداى - عزّ و جلّ - ناز كنند و انس به دو گيرند و ميان ايشان و خداى - عزّ و جلّ - حشمت برخاسته بود . ايشان سخنان گويند كه نزديك عامّه شنيع باشد » . و جنيد گفت : « شبى در خواب ديدم كه به حضرت خداى - عزّ و جلّ - ايستاده بودم . مرا فرمود كه : از كجا مىگويى اين سخن ؟ گفتم : آن چه مىگويم ، حق مىگويم . فرمود كه صدقت : راست مىگويى » . نقل است كه ابن سريج به مجلس جنيد بگذشت . گفتند : « آنچه جنيد مىگويد ، به علم بازمىخواند ؟ » . گفت : « آن نمىدانم و لكن اين مىدانم كه سخن او را صولتى است كه گويى حق مىراند بر زبان او » . چنان كه نقل است كه جنيد چون در توحيد سخن گفتى ، هر بار به عبارتى دگر آغاز كردى كه كس را فهم بدان نرسيدى . روزى شبلى در مجلس جنيد گفت : « اللّه » . جنيد گفت : « اگر خداى غايب است ، ذكر غايب غيبت است و غيبت حرام